محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5253
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خويش مىزدند و فغان مىكردند كه مرد مرده بود . گويد : با خويش گفتم : چيزى از اين شگفتتر نديدهام . اسب خويش را باز گردانيدم و چنان تاختم كه پيش از آن و پس از آن هرگز مانند آن تاختى نداشتم . غلامان و اطرافيان در انتظار من بودند كه دل پير مرد به من مشغول بود ، وقتى مرا ديدند دوان وارد شدند ، با پيراهن و سربند ، نگران به پيشواز من آمد و بانگ مىزد : « پسر كم چه خبر بود ؟ » گفتم : « مرد . » گفت : « حمد خداى را كه او را كشت و تو و ما را از وى آسوده كرد . » گويد : هنوز سخن خويش را به سر نبرده بود كه خادم رشيد در آمد كه دستور مىداد پدرم برنشيند و من نيز با وى باشم . در آن اثنا كه به راه مىرفتيم پدرم گفت : « اگر روا بود براى يحيى دعوى نبوت شود كسانش اين دعوى را مىكردند ، وى را به نزد خدا ذخيره مىنهم . » كه به خدا ترديد نداشتيم كه او كشته شده . گويد : برفتيم تا به نزد رشيد در آمديم و چون ما را بديد گفت : « اى عباس ، خبر را نشنيده اى ؟ » پدرم گفت : « چرا ، حمد خداى كه او را به سبب زبانش از پاى در آورد و ترا اى امير مؤمنان از آسيب زدن خويشاوندانت محفوظ داشت . » رشيد گفت : « به خدا آن مرد سالم است و مطابق دلخواه . » و پرده را برداشت كه يحيى در آمد ، به خدا من هراس را در پير مردم بديدم ، و چون رشيد در يحيى نگريست بانگ زد كه اى ابو محمد مگر خبر ندارى كه خدا دشمن سمكارت را بكشت ؟ گفت : « حمد خداى را كه به امير مؤمنان معلوم داشت كه دشمن وى بر من دروغ بسته بود و او را از آسيب خويشاوند خويش محفوظ داشت . اى امير مؤمنان